آسمان ســــینه ام را چون شمایی مشـــتریست
باز کن دکان که وقـــــــــــــــت عاشقیست
در سرزمینِ رنگارنگِ آغوشت،
پخـشِ زنده نگاهت،
تنهـــا برنامه ایست
که تکرارش را می پرستم، یارِ موافـِــق !!!!
.
.
.
چه خوش میفرماید:
در هر نگهت مستی صد جام شراب است
چشــــمان تو ميخانه دل های خراب است
به اردیبهشتِ آغوشِ بهاریِ تو ختم میشود،
وقتی کنارِ یادِ عشقت،
در کرانه لبهایت دراز میکشم،
می نوشم از میِ لبهایت و
برای موسیقیِ چشمانت،
ترانه می سُــرایم...
به زلال صدایت و
نیلوفرِ نگاهت قسم،
به تعداد نفسهایم، دوستت دارم، یارِ موافق!!
.
.
.
"به قولِ جناب خاقانی:
گر به خورشیدِ رُخی، گرم شود آغوشی
تا دمِ صبــــحِ قیامت، ز سر شام بخُسب"
چند وقتیست
سرنوشتم
حرکتِ چیزی درون خویش را
احساس میکند،
شاید
پروانهای و پیلهٔ پارهای…
شاید که کودکیُ
بلوغِ یکبارهای…
چند روزیست
سرنوشتم
درد زایمان دارد ....
آخ، تا می بینمــــت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شــــعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معــــطر میشوم
در لباس "آبی" از من بیشـــــتر دل میبری
آسمان وقتی که میپـوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مـــــــَـــــرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایه گهگاه دلگــــــــــــرمی شوم
میل، میل توسـت، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخــــــت، پرپر میشوم
به گـــریه گفتــمـش: «آری؛ ولی چه زود گذشت!»
بهار بود و تو بودی و عشــــــــــــــــــق بود و امید
بهار رفت و تو رفــــــــــــــــتی و هر چه بود گذشت
شبی به عــــــــمر گرم خوش گذشت، آن شب بود
که در کنار تو با نغـــــــــمه و ســــــــــرود گذشت
چه خاطـــــــــــرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مـــــــــــــــــــرا در کنار رود گذشت
گشود بـــس گره آن شب ز کار بســــــــــــــــته ما
صبا چو از بر آن زلف مشـــــــــــــک سود گذشت
غمین مباش و میاندیش از این ســـــــفر که تو را
اگر چه بر دل نازک غـــــــــــــــمی فزود، گذشت!
بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم
نکن مرا به غریبی رها که می میرم
توان کشمکشم نیست بی تو با ایام
برونم آور از این ماجرا که می میرم
نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟
قرار خویش منه زیر پا که می میرم
به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن
زچشم های من این توتیا که می میرم
مگر نه جفت توام قوی من؟ مکن بی من،
به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم
اگر هنوز من آواز آخرین توام
بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم
برای من که چنینم تو جان متصلی
مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم
ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم
به مهربانی آن چشم ها که می میرم
آرزو دارم که باز ، آن روی زیبا را ببینم
آن سر و آن سینه ، آن بالای رعنا را ببینم
نقش رویای مرا در چشم مشتاقم بخوانی
تا در آن چشمان جادو، نقش رویا را ببینم
قصه ها گفتم به سودای تو با هم صحبتانت
تا نهان از چشم ها ، آن روی زیبا را ببینم
پیش پای خویش را آسان نمی بینم، کجایی؟
ای چراغ زندگی ، تا عرش اعلی را ببینم
با من وحشی، نمی دانم چه کردی، کین زمان من
بهر دیدار تو ، خواهم جمله دنیا را ببینم
دیدن روی توام بس نیست، کی باشد که یک دم
ای سراپایم فدایت، آن سراپا را ببینم؟
رخصتم ده، تا نهان از مردمان، آیم به سویت
وان اشارت های گرم عشرت افزا را ببینم
گر اجازت هست، آن لب های شیرین را ببوسم
ور اجازت نیست، آن خوش بوسه لب ها را ببینم
آرزو دارم که یک شب ، مست آغوش تو گردم
یا در آنجایی که خسبی مست ، آنجا را ببینم
دل در غم عشـــق تو رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خـــون شد در درد فراق تو
بر بوی وصــــــــال تو دل بر سر جان تا کی
در آرزوی رویــت ای آرزوی جانــــــــــــــــــم
دل نوحه کنان تا چند، جان نعره زنان تا کی
بشکن به سر زلفت این بند گــــــران از دل
بر پای دل مســـــــکین این بند گران تا کی
اجازه ندادی یارِ موافق،
با اینکه میدانستی من از پهن شدن بر بند خاطرات،
بيــــزارم.

