تبليغاتX
حکایت دل

ميلاد شمس الشموس، خسرو اقليم طوس،

شاه انيس النفوس، برشما به شادی و نور.

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 10:46 | لینک ثابت |

آقاجان!

باز هم جمعه، بازهم بی قراری های دلی که انتظار را مثل مرهمی بر زخم،عاشقانه پذیرفته است.

یعنی می شود ؟؟می شود این آخرین انتظارم باشد برای تو؟

انتظار دیدنت شوق زیستن را از سر برده است ، بوی خاک جمکران تسکین دل

دردمندم شده که با یادش و هوایش بی تو دراین شبهای دلتنگی آهسته آهسته اشکهایم با

تو نجوا میکند.

مهدی جان!

 امروز جمعه است قراربود امروز تو بیایی اما باز هم غروب شد و آسمان

دلش گرفت .

باز هم غروب شد و پرستوهای عاشقت به سوی منزلگاه خویش پر کشیدند.

نمیدانم کی انتظارم را پایان میدهی نمیدانم کی دلتنگی هایم را به سر میرسانی ؟

اما بدان این دلهای عاشق عاشقانه در انتظارهستند که بیایی .

مهدی جان!

 در فراقت عصرهای جمعه عطرگل نرگس را میتوانم بخوبی استشمام

کنم.بوی گل نرگسی که میدانم در یک قدمی است و میداند درد این دل شکسته از

چیست.

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 19:1 | لینک ثابت |

بيستم مهر ماه ، به گواهي تقويم ، روز بزرگداشت حافظ است . خواجه شمس الدين محمد حافظ شیرازی، چيره ترين غزل سراي سبك عراقي ، كه ابيات گرانسنگ و روح نوازش سالهاست كه  رامشگر جان هاي خسته و دل هاي شيدا است ، براي فارسي زبانان چهره اي شناخته شده و دوست داشتني است .
" فال حافظ " شايد ، بهترين مدعاي حافظ دوستي ايرانيان است . وضويي مي گيرند ، فاتحه اي مي خوانند ، صلواتي مي فرستند و ديوان خواجه را باز مي كنند ... و دل به زمزمه غزل او مي سپارند ...

تو اهل فضلي و دانش ، همين گناهت بس ... شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان ... كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها ... اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را ... دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود ... دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند ... خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي ... در نظربازي ما بي خبران حيرانند ... روشن از پرتوي رويت نظري نيست كه نيست ... حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافي است ...
شعر حافظ ، گرچه بسيار ستودني و صد البته ماندني و هميشگي است ، و براي اهل دل و ادب و شناخت ، گوهري خواستني و درخشنده است ، اما اگر همين ابيات بر " آواز ايراني " سوار شوند به شهادت صاحبدلان جان را پرواز مي دهند ... و استاد " محمدرضا شجريان " به حق بارها و بارها جامه فاخر بر تن غزل بي نهايت استوار حافظ پوشانده است و آن را محكم و سر بالا در برابر ديدگان ما گرفته است و ما انگشت تحسين به دهان ، به روح شاعر دعا كرده ايم ... شجريان ، بسياري از شاهكارهايش را با حافظ عجين كرده است ...

 
شعر حافظ گرچه به غايت زيباست ، اما بارها شده است كه شعري را با صداي استاد شجريان شنيده ام ، و متعجب به سراغ ديوان خواجه رفته ام ، كه خدايا من اين شعر را صد بار خوانده بودم اما چرا اين طعم و مزه را نمي داد ؟ چرا اين رنگ و بو را نداشت ؟‌ اين آواز با شعر چه مي كند ؟ چيزي به آن مي افزايد ؟ مي كاهد ؟ نمي دانم ... اما گويا وقتي شجريان مي خواندش ، شعر با معنايي جديد و قامتي نو شده ، خود را به من مي نمايد ...

خدای رحمت کند شاعر شیرین سخن و حفظ نماید بلبل خوش الحان ما.......

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 1:40 | لینک ثابت |

حتما از دعوای تاریخی حافظ شیرازی و صائب تبریزی و شهریار چیزی شنیده اید! گویا صائب تبریز متاثر از شعر حافظ، که نوشته بود:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
اینگونه می نویسد که:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
بله، زمان می گذرد و شهریار نامی، پس از خواندن شعر صائب که بیشتر در جهت تحقیر حافظ سروده شده بود، اینگونه می سراید که:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندواش بخشم تمام روح و اجزا را
نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 10:50 | لینک ثابت |

بیا و پرده ای در ساز من باش

رهائی را پر پرواز من باش

از این شب تا به شهر صبح پویم

چراغی در ره پرواز من باش

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 14:41 | لینک ثابت |

 

خبر کوتاه خبرگزاري ها همه را در بهت و حيرت فرو برد. "پرويز مشکاتيان بر اثر سکته قلبي درگذشت." آهنگساز و استاد برجسته سنتور ايران در خانه اش بر اثر سکته قلبي دوست دارانش را براي هميشه ترک گفت.
خالق آثار بزرگي همچون خزان، مرا عاشق، سر عشق، بيداد، نوا و دستان در 24 ارديبهشت 1334 در نيشابور متولد شد. وي  کار هنري خود را در شش سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشکاتيان که استاد سنتورنوازي و آشنا با ويولن و سه تار بود، آغاز کرد. وي با ادامه آموختن موسيقي در طول تحصيل، در سال 1353 وارد دانشکده هنرهاي زيبا در دانشگاه تهران شد.
مشکاتيان، رديف ميرزا عبدالله را نزد استاد نورعلي برومند و دکتر داريوش صفوت و مباني موسيقي ايراني را نزد اساتيدي چون دکتر محمدتقي مسعوديه، عبدالله دوامي، سعيد هرمزي و يوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازي خود را به شيوه رسمي در مرکز حفظ و اشاعه موسيقي آغاز کرد و در اين زمينه بسيار موفق کار کرد و کارهاي بزرگ فراواني را در زمينه آهنگسازي وسنتورنوازي به ويژه تکنوازي انجام داد.
وي در آزمون موسيقي باربد که به ابتکار استاد نورعلي برومند برگزار مي شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکا جايگاه نخست را به دست آورد.

 


مشکاتيان از سال 1356، همکاري با راديو را زير نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولي پس از واقعه 17شهريور 1357 از راديو استعفا داد و موسسه چاووش را با همکاري هنرمندان گروه عارف و شيدا تشکيل داد. سپس با همکاري شهرام ناظري، تصنيف "مرا عاشق" را بر روي شعر مولانا ساخت. از سال 1358 تا سال 1367 با محمدرضا شجريان همکاري داشت که نتيجه اين همکاري، آثار ماندگاري چون بيداد، آستان جانان، سر عشق، نوا و دستان بود. وي در همه اين آثار، به عنوان آهنگ ساز و نوازنده سنتور (در سر عشق به عنوان نوازنده سه تار) همکاري داشت.
وي با افسانه شجريان دختر محمدرضا شجريان ازدواج کرد ولي در دهه 1370 از او طلاق گرفت. او همچنين کارهاي بسيار پرباري با نوازندگاني چون حسين عليزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شيدا) و محمدرضا لطفي (سرپرست گروه شيدا) دارد.
پس از قطع همکاري با محمدرضا شجريان، وي با خوانندگاني چون علي جهاندار، ايرج بسطامي، عليرضا افتخاري، حميدرضا نوربخش، علي رستميان و شهرام ناظري همکاري کرد. او همچنين در فستيوال جهاني موسيقي تحت عنوان (روح زمين) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.


او در سال هاي اخير کارهاي کمتري بيرون داده است و خود سرپرست يک گروه موسيقي مشهور بوده که بنا به گفته اعضاي گروه به سبب کم کاري وي آن گروه از هم پاشيد (در سال 1384). يکي از واپسين کارهاي وي يک نوار تکنوازي بود که در سال 1384 نواخت و منتشر کرد. همچنين وي در روزهاي 6 تا 9 آذر 1386 به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتي در تهران برگزار کرد که حميدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.
کساني که سال ها گوش هايشان با نواهاي ماندگار چاووش آشنا بوده است هرگز 30 شهريور 88 را از ياد نخواهند برد. روزي که فهميدند خالق "خزان"، خزان را نديد.

خدایش رحمت کناد

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 13:56 | لینک ثابت |

 

رمضان گذشت و داغش را بار دیگر بر دلمان گذاشت، آنچنانکه که تا یک سال دیگر باید با این داغ بسوزیم و بسازیم، آنچه اما تحمل این داغ را تا حدودی بر ما آسان می کند نعمت بزرگی است که ذات یگانه الهی آن را در روز سعید و فرخنده عید فطر به ما رو سیاهان درگاهش ارزانی می کند.

خدایا رو سیاهیم و درمانده، خدایا رمضانت گذشت و ما هیچ درک نکردیم، خدایا این همه ناشکری و ناسپاسی را بر ما نگیر.

خدایا امروز که شکوفه "الحمدلله علی ما هدانا" بر ساقه خشکیده وجود ناچیز ما جوانه زد می خواستم زمین دهان باز کند و مرا در کام خود فرو ببرد، چه، به خوبی می دانم که لیاقت این هدیه الهی را ندارم، اما تو بزرگی و کریم و ارحم الراحمین تنها و تنها برازنده توست.

خدایا رمضانت رفت با آن شبهای معنوی و ملکوتی اش، خدایا قرآنت را اگرچه خواندیم ولی تو بهتر می دانی که فقط خواندیم، خدایا شیطان را برای راحتی ما دربند کشیدی ولی چه بگویم که باز هم ...

خدایا امروز که نماز عید را در خنکای نسیم صبحگاهی یکی از روزهای قشنگت اقامه کردیم، دلمان لرزید و تو را خواندیم، آری تو را خواندیم و خوب می دانیم که شنوای دانایی.

امروز پس از شکرگزاری به پاس نعمت بندگی، دعا کردیم اول برای تعجیل در ظهور مولایمان، بعد برای تداوم سایه سار ولایت بر سرمان تا آن زمان که صلاح بدانی و پرده از غیبت بر افکنی، بعد دعا کردیم برای وحدت امت اسلامی و ملت شریف ایران تا آرامشی بیابیم از جنس حضور، بعد تمام آنانی را که بر گردنمان حق دارند را دعا کردیم، پدر و مادر که عافیت و عاقبت به خیری را برایشان خواستیم.

همسر و فرزندان که ما را تحمل می کنند، دوستان، رفقا و همه خویشان و آشنایان را دعا کردیم که خدایا همه شان را ببخش و بیامرز.

و در آخر گفتیم خدایا به حق مقربان درگاهت و به حق مومنینی که یک ماه عاشقانه تو را عبادت کردند و به حق ذخیره آخر الزمانت، اگر چه ما هیچیم و هیچ برای عرضه نداریم اما تو ما را ببخش که تنها به تو امیدواریم و تنها از تو مدد می جوییم.

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 13:26 | لینک ثابت |
 

امام علی علیه السلام زودتر از تمام مردم عصر خود به خدا و رسولش صلی الله علیه و آله ایمان آورد و نماز گزارد. ایشان این موضوع را به طور مكرر اعلام فرمود و هیچ كس هم به مخالفت با ایشان برنخاست.
این مطلب را هم راویان شیعه نقل كرده‌اند و هم راویان اهل سنت. خود آن حضرت می‌فرمایند: اللهم انی اول من اناب و سمع و اجاب، لم یسبقنی الا رسول الله (ص) بالصلاه!
بار خدایا من نخستین كسی هستم كه به حق رسیده و آن را شنیده و پذیرفته است و هیچ كس بر من در امر نماز سبقت نگرفت، مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله، و نیز فرموده‌اند: «من هفت سال پیش از آن كه كسی با پیامبر نماز بخواند، با او نمازگزاردم.»
در نماز علی علیه السلام سخن‌ها رفته و كلام‌ها گفته و كتاب‌ها نوشته شده است؛ «نمازی كه در آن، چنان غرق در مناجات و خضوع و بندگی می‌شد كه گوشش نمی‌شنید، چشمش نمی‌دید و زمین و آسمان و مافیها از خاطرش محو می‌شد! نمازی كه در آن از خوف خدا بر خود می‌لرزید و رنگ از رخسار مباركش می‌پرید. اصولاً معنای نماز را باید در نماز علی علیه السلام جست و معنای خوف را باید از چهره رنگ پریده او دریافت و خدا را باید از چشم او دید.
نقل است كه پس از شهادت امیرمومنان، حضرت علی علیه السلام، یكی از اصحاب آن حضرت به نام «ضرار» با معاویه روبرو شد. معاویه گفت: «می‌خواهم علی علیه السلام را برایم توصیف كنی!» ضرار - كه حالتی غمبار بر وجودش مستولی شده بود-
لب به سخن گشود: «شبی علی علیه السلام را در محراب عبادتش دیدم كه از خوف خدا چون مارگزیدگان به خود می‌پیچید و به سان غمزدگان می‌گریست و می‌گفت:«آه! آه! از آتش دوزخ...»، و كلام ضرار كه بدین جا رسید، معاویه گریان شد!
علی علیه السلام كه اولین نمازگزار پس از پیامبر صلی الله علیه و آله است و ركعت به ركعت نمازش و تكبیر به تكبیرش دیدنی و شنیدنی است، آخرین نمازش نیز شنیدنی است، هر چند كه قلم از توصیف عاجز باشد و بیان از تعریف، وامانده:
آن شب - شب نوزدهم ماه رمضان - مكرر از اتاق بیرون می‌آمد و به آسمان می‌نگریست؛ باز می‌گشت و با خود می‌گفت: «به خدا قسم این همان شبی است كه مرا وعده شهادت در آن داده‌اند.» پس موعد عزیمت كه رسید، آهنگ رفتن كرد. ام كلثوم (سلام الله علیها) كه میزبان حضرتش بود و از این رفتار پدر، مضطرب و نگران، مانع از رفتن علی علیه السلام شد و از ایشان درخواست كرد تا شخص دیگری را به جای خود برای اقامه نماز به مسجد بفرستد، اما آن حضرت امتناع كرد و فرمود: «از قضای الهی نمی‌توان گریخت.» پس گام در ركاب قضای الهی نهاد و به راه افتاد.
زمین بر آن بود كه آهنگ حركت خود را به گام‌های علی علیه السلام متصل كند. چشم‌های ناسوتیان در تمنای ماندن، تند آب اشك ساز كردند و لاهوتیان، دست تمنا بر كنگره عرش ساییدند و ام كلثوم (س)، درمانده از همه چیز و همه جا، خون جگر بدرقه راه علی علیه السلام كرد.
در بین راه چند مرغابی به حضرت نزدیك و گویی مانع از رفتن ایشان شدند، اما شهادت علی علیه السلام، گویی بی بازگشت‌ترین قضای الهی در آن لیلة القدر خدایی بود. این رفتن دیگر بازگشتی نداشت و علی علیه السلام دیگر طاقت ماندن! چون خواست از در خانه خارج شود، قلاب در، چنگ در كمربند او انداخت و این آخرین حربه زمینیان برای بازداشتن علی علیه السلام از رفتن بود. علی علیه السلام از در كه گذشت، زمینیان دیگر از او دست شستند. و علی علیه السلام كسی نبود كه از شهادت بگذرد كه سالیان سال است به انتظار چنین شبی نشسته... كمربند خود را محكم بست و خطاب به خویش فرمود: «ای علی! كمربندت را محكم ببند و برای مرگ آماده شو.»
كوچه‌ها را یكی پس از دیگری جا می‌گذاشت تا این كه به مسجد رسید. ابتدا چند ركعت نماز گزارد و چون فجر دمید، بر بام مسجد رفت و آخرین اذان خود را در آن شهر پر از حیله و نیرنگ، ارزانی زمینیان نمود و این آخرین اذانی بود كه علی علیه السلام بر ماذنه مسجد كوفه فریاد زد!
آن شب تمام اهالی كوفه نوای دلنشین اذان علی علیه السلام را شنیدند. یتیمان در خواب فرو رفته كه خواب پدر می‌دیدند، با شنیدن صدای علی علیه السلام ، از خواب برخاستند و چون دریافتند علی علیه‌السلام بیدار است، احساس آرامش و امنیت كردند و غم بی‌پدری از چشمان خواب آلودشان رخت بر بست.
آری این بانگ اذان علی علیه السلام است؛ پدر یتیمان كوفه همو كه تمام یتیمان كوفه، لذت نشستن بر زانویش را تجربه كرده و از دست پر كرمش نان و خرما خورده‌اند و در آغوش پدرانه‌اش جا خوش كرده‌اند.
... و علی علیه السلام برای اقامه نماز به داخل مسجد آمد ... خفتگان را بیدار كرد؛ آن ملعون، ابن ملجم، بیدار بود ولی به روی شكم دراز كشیده و خود را به خواب زده بود و شمشیری در زیر جامه‌اش پنهان داشت، حضرت به او فرمود: «برخیز كه وقت نماز است و این چنین (به روی شكم) نخواب كه خواب شیطان است؛ بر دست راست بخواب كه خواب مومنان است و یا به طرف چپ بخواب كه خواب حكیمان است و یا به پشت بخواب كه خواب پیامبران (ع) است... قصدی در خاطر داری كه نزدیك است آسمان‌ها از سنگینی آن فرو ریزند و اگر بخواهم می‌توانم خبر دهم كه در زیر جامه‌ات چه پنهان كرده‌ای... .» پس به جانب محراب رفت؛ در محراب ایستاد و به نماز مشغول شد. ابن ملجم مضطرب و نگران بود ... علی علیه السلام به آرامی تكبیر گفت و به ركوع رفت... ابن ملجم كه در كنار ستونی به كمین ایستاده بود، چون بید به خود می‌لرزید ... علی علیه السلام سر از ركوع برداشت و به سجده رفت ... قلب كثیف ابن ملجم به شدت می‌تپید ... علی علیه السلام سر از سجده برداشت ... ابن ملجم دوید ... شمشیرش را بالا برد تا فرود آورد، ولی شمشیرش به سقف محراب گیر كرد. باز قصد فرود آوردن شمشیر را نمود، شمشیر را فرود آورد و فرق علی علیه السلام تا سجده‌گاه شكافته شد و فریاد علی علیه السلام، فریاد در گلو مانده علی (علیه السلام) برخاست: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله، فزت و رب الكعبه.» و جبرییل، عزادار و مویه كنان در میان زمین و آسمان بانگ برداشت:
سوگند به خدا پایه‌های هدایت ویران شد و نشانه‌های تقوا از بین رفت و ریسمان محكم از هم گسست. پسر عموی پیامبر كشته شد، جانشین برگزیده كشته شد، علی مرتضی توسط نگون بخت‌ترین انسان‌ها كشته شد.

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 20:57 | لینک ثابت |

درود....

برای ایجاد تنوع در مطالب وبلاگ، تعدادی عکس زیبا و حرفه ای در این پست قرار دادم....

امید دارم از دیدنشان لذت ببرید....

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

توصیه میکنم حتما همه عکس ها را ببینید!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 15:32 | لینک ثابت |


ای عــــاشقان ای عــاشقان آمد گه وصــل ولقــــــــا

از آسمان آمـــد ندا کای مــاه رویــــــــــــان الصــلا

ای سر خوشان ای سر خوشان آمد طرب دامن کشان

بگـــــرفته ما زنجیر او بگــــرفته او دامـــــــان مــــــا

آمـــــد شراب آتشین ای دیـــــو غم کنجــی نشیـــــن

ای جـــــان مرگ انــدیش رو ای ساقی باقــــی درآ

ای هفت گـردون مست تو ما مهره ای در دست تـو

ای هست ما از هست تو در صـــد هــزاران مرحبا

ای مطــرب شیرین نفس هـرلحظه می جنبان جرس

ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبـــا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکــــر

آیـــد مرا شام و سحــر از بانگ تو بـــــوی وفــــا

بار دگـــر آغاز کن آن پرده ها را ســــاز کــــــــن

بر جملـــه خــوبان نــاز کن ای آفتـاب خوش لقـــا

خاموش کن پرده مــدر سغراق خاموشــان بخـــور

ستـــار شو ستار شــــو خو گیـــر از حلـــم خـــدا

حضرت مولانا

نوشته شده توسط محمدرضا صدرعضدی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 21:40 | لینک ثابت |