
ياران موافق همه از دست شدند
در پای اجل يکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترَک مست شدند

اگر ابراهيم خليل ، در اجراى فرمان پروردگارش ، خنجر بر حنجر اسماعيل مى نهد، اگر اسماعيل ذبيح ، پدر را در اجراى امر خدايى ، تشويق و ترغيب مى كند، اگر شيخ الانبياء در نهادن كارد بر حلقوم فرزندش ، لحظه اى ترديد و توقف نمى كند؛ همه و همه ، نشانه مسلمانى آن پدر و پسر و شاهد صداقت در عقيده و عشق ، و وفادارى در قلمرو بندگى است .
عيد قربان ، مجراى فدا كردن عزيزترين يعنى خدا است .
عيد قربان ، مجراى فيض الهى و بهانه عنايت رحمانى به بندگان مومن و مسلم و مطيع است .
قربانى تو در اين چيست ؟
در راه خدا، چه چيز فدا مى كنى ؟
با چه وسيله ، به استان پروردگار، تقرب مى جويى ؟ و كدام فديه را به قربانگاه صدق ، عشق ، اخلاص و وفا مى آورى ؟
براى اولياء الله عيد قربان مجمع الشواهد صدق در گفتار، كردار، ادعا و عمل است . تو نيز، اگر بتوانى رضاى خويش را فداى رضاى حق كنى ، اگر بتوانى از خواسته دل در راه خواسته دين چشم بپوشى ، اگر بتوانى از داشته ها و خواسته ها بگذرى ، آنگاه ، به مرز عبوديت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده اى .
مگر خليل الرحمان چه كرد؟ تو نيز اگر پير و مشى و مرام ابراهيمى ، نبايد هيچ چيز از آنچه دارى و به آن دلبسته اى ، همچون زن و فرزند، مال و منال ، پول و پس انداز، خانه و خادم ماشين و مسكن ، و... حجاب چهره جانت ، مانع بندگى و فرمانبرداريت شود و آنگاه كه پاى دين و خدا به ميان آيد، بسادگى و بصراحتى ابراهيمى و بصداقتى اسماعيلى درگذرى و امر مولا را مقدم بدارى .
بگذر از فرزند و مال و جان خويش
تا خليل الله دورانت كنند
سر بنه در كف ، برو در كوى دوست
تا چو اسماعيل ، قربانت كنند
اينجاست كه قربانى وسيله قرب مى شود و عيد قربان روز تقرب به خداوند.
آن هم نه قرب مادى و جسمى - كه خدا از محدوده حس و جسم بيرون است - بلكه قرب معنوى و تقرب ارزشى كه در سايه ايمان و عمل است .
آنچه انسان را به خدا نزديك مى كند، طاعت است .
و آنچه از ساحت قرب ربوبى دور مى سازد، معصيت است .
خدا به ما نزديك است ، حتى نزديكتر از رگ كردن ، كه خود فرموده است :
- و نحن اقربب اليه من حبل الوريد - ما از او دوريم ، چرا كه به جرم و گناه ، گرفتاريم و مجرم هرگز محرم نخواهد شد.
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وى دورم
اگر پاى از مرز طاعت فراتر ننهيم ، اگر با تيغ گناه ، دامن عصمت ندريم ، اگر دست تعدى ، به حريم حرمات الله نگشاييم ، آنگاه خواهيم ديد كه هر جا باشيم در قربانگاهيم و هر سو كه برويم ، به او تقرب پيدا مى كنيم ، و هر روزمان عيد قربان مى شود. بفرموده حضرت على :
كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد
هر روزى كه در آن ، خدا نافرمانى نشود روز عيد است .
جلوه ديگر اين روز، ذبح است .
قربانى كردن گوسفند، چه از سوى حاجى در منا و چه از سوى ما در شهرها مان ، تكريم آن حماسه معنوى و ايثار عظيم است كه ابراهيم و اسماعيل از خود نشان دادند و به مسلخ رفتند، آن فداكارى همواره بايد در خاطره ها زنده بماند، تا درسى مى باشد فرا روى ابراهيميان هميشه و همه جا.
رها شدن از تعلقات و ذبح كردن تمنيات در پيش پاى اراده الهى ، درس ديگران قربانى است ،
تيغ اراده و عفاف ، بايد بر خنجر نفسانيات نهاد و خون نفس اماره را ريخت و از شر اين وسواس خناس نجات يافت .
تا چه حد حاضرى كه خواست خدا را بر خواهش دل مقدم بدارى ؟
تا كجا مى توانى طاعت و اطاعت الله را، با هواى نفس مبادله نكنى ؟
نفس كشتن و جهاد با دشمن درونى ، سخت تر از مبارزه با دشمن ، آشكار و برونى است .
از اين رو جهاد اكبر نام گرفته است .
ذبح قربانى در ديد عرفانى اهل نظر، رمزى از ترك هواهاى نفسانى و روى آوردن به رضاى الهى است .
ثمرات اين ذبح نيز، بايد چونان قربانى گوسفند به ديگران برسد.
و... چنين است كه آنكه مالك هواى نفس شود و ديو هوا را به بند كشد، هم خويشتن از وسوسه ها و زيانهاى آن آسوده خاطر است ، هم جامعه از صدمه هوا پرستيهاى او مصون !
آرى !... امروز، عيد است .
عيد قربان و تقرب به خدا، آن هم در سايه عبوديت و بندگى .
ما، بنده آنيم كه در بند آنيم .
حال كه چنين است ، چرا در بند نفس و بند زر و سيم و بند خواسته ها و داشته ها؟!
دل به خدا بدهيم و در بند عبوديت او باشيم ، تا از هر قيد و بندى آزاد شويم .
بندگى خدا، اميدبخش است .
و روز عيد قربان مى تواند براى ما اوج اين آزادى برين باشد.
خجسته باد عيد قربان عيد صالحان و ارس ته ، و عيد اهل طاعت و تسليم .

اي خداي عرفه، اي خداي حسين(ع)
من اين بنده گناهکارت جز تو و درگاه تو چه پناهگاهي دارم؟ مگر تو خود سرگذشت آدم را نفرمودي که آدم پس از خروج از جوار تو، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فراز كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
چرا گريه مي كني اي آدم؟
و او جواب داد: چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
جبرئيل گفت: اي آدم به درگاه خدا توبه كن و بسوي او بازگرد.
آدم پرسيد: چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به منا برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل به هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد
" سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم
لا الهَ الاّ اَنْتْ جز تو خدايي نيست
عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي كار بد كردم و بخود ظلم نمودم
وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي به گناه خود اعتراف مي كنم تو مرا ببخش
اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ كه تو بخشنده مهرباني "
آدم
(ع) تا بهنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك
مي ريخت، وقتيكه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در
آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا
پرداخت و به درگاه خداوند توبه کرد.
اي خداي عرفه، اي خداي حسين(ع)
مي
دانم که من آنقدر گناهکارم که اگر آدم يکبار با خوردن ميوه ممنوعه از
جوارت سقوط کرد، من بارها ميوه ممنوعه خورده ام و بارها تا قعر جدايي از
تو سقوط کرده ام اما خداي من، خداي مهربان من، چون مادرم زائر کوي حسين
نيستم تا کنار مولا منزل گزينم و شفاعت او مهر ورودم به آستانت باشد. من
نمىدانم امروز، روزي که تو خود فرمودي صدايت کنيم متوسل به کدام فرشته
ملکوتي ات شوم. مي دانم که لياقت پيامبر اکرم(ص) را ندارم چون سراسر
زندگيم فقط نام مسلماني را به يدک کشيدم و نبودم آنچه که پيامبر اکرم(ص)
آن را مسلماني معرفي کرد. مي دانم که لياقت مولا امام علي(ع) را ندارم چون
روزگارم را فقط با لقب شيعه سپري کردم و نشدم آن شيعه اي که مولا به خاطرش
در سجود به آستان تو پر کشيد. مي دانم که لياقت خانم فاطمه زهرا(س) را
ندارم چون لحظه لحظه زندگيم به هر کجا پاي گذاشتم جز به کوچه هاي نامردي
مدينه و نفهميدم که آتش کينه ام الفساد عايشه لعنه عليه منزل کدام بانوي
بهشتي را سوزاند. مي دانم که لياقت آقا امام حسن(ع) را ندارم چون دقايق
زندگيم آنقدر آکنده از خوشي هاي پوچ بود که درک نکردم غريبي بقيع از گريه
هاي کودکي است که دستان بسته پدر و سيلي خوردن مادر را ديده است. مي دانم
که لياقت مولا امام حسين(ع) را ندارم چون با ذهن کودکانه ام به باقي بودن
فکر کرده ام و هيچگاه معني فناي في الله را که ثارالله تنها تک سوار
کهکشان آن است نفهميده ام. مي دانم که لياقت آقا امام سجاد(ع) را ندارم
چون هيچگاه معني لذت هم نشيني با تو را متوجه نشدم تا بفهمم که سجاد(ع)
صحيفه اي به بلنداي عشق فقط و فقط براي مناجات و هم نشيني با تو نگاشته
است. مي دانم که لياقت آقا امام محمد باقر(ع) را ندارم چون نفهميدم که
چشمان کودکي پنجساله چگونه مصائب کربلا را ديد و رمز محزوني بقيع و معني
ده سال عزاداري در منا چيست. مي دانم که لياقات آقا امام صادق(ع) را ندارم
چون همواره در پي تحصيل همه چيز بودم جز علم صادق و جز علم نبوي. من که
شيعه بودن را به اسم يدک مي کشم چگونه مي توانم شيعه مذهب جعفري باشم. مي
دانم که لياقت آقا امام موسي کاظم(ع) را ندارم چون تا به ياد مي آورم
هيچگاه نتوانستم به خشمم مسلط شوم و کاظم الغيظ باشم. هيچ گاه معني دريايي
در کوزه را نفهميدم که بدانم چگونه مولاي صبر در زندانها با تو خلوت مي
کرد. مي دانم که لياقت سلطان کشورم آقا امام رضا(ع) را ندارم چون هر بار
که راهي کويش شدم عاري از معرفت رضوي بود و من فقط چشم دوختم به کبوتران
رها از دنيا و صداي نقاره و سقاخانه و درک نکردم که روزي از رزق و برکت
کدام پادشاه مي خورم. مي دانم که لياقت آقا امام جواد(ع) را ندارم چون
جوانيم را نذر همه چيز کردم جز امام جوانم. معني بخشش را نفهميدم چون
هميشه در پليدي خساست گير افتادم. مي دانم که لياقت آقا امام هادي(ع) را
ندارم چون من سالهاست که گمشده در بيراه هاي حيراني و ظلمتم و از معني
هدايت چيزي نمي دانم. من لياقت آقا امام حسن عسگري(ع) را ندارم چون معني
رافت و بزرگي را از هيچ کجا نياموختم. من نفهميدم که پدر امام زنده بر
زندگيم نظارت مي کند. و حالا با همه گريه ها و اشک ها و ضجه هايم فرياد مي
زنم که خداي من، خداي مهربان من، من لياقت مولا آقا امام زمان(عج) را
ندارم. چون، چون من، اينقدر بي شرم شده ام که در حضور آقا دست به هر گناهي
مي زنم. من انتظار هر بازيچه اي را مي کشم جز انتظار منتظر را. هر اسمي
دارم جز منتظر واقعي. جمعه هايم هميشه پر است از دلتنگي اما بدون اينکه
بفهمم دلم بايد براي چه کسي هميشه تنگ باشد. اما خداي من، خداي مهربان من،
هر چه هست من امروز مي خواهم چون فرشتگان آستانت زائر كوى حسين شوم. من
امروز مىخواهم با زمزمههاى حسينى در صحراى عرفات، محرم درگاه تو شوم، من
امروز مي خواهم زير باران عرفه غسلي از عشق کنم و راهي آستانت شوم. خداي
من سالهاست که از پس همه بديهايم تو را شناخته ام. تو هماني که كاروان را
براى نجات يوسف فرود آوردي تا از چاه به جاه رسانىاش و از بندگى به
سلطنت. تو هماني هستي که چشم سپيد يعقوب را به ديدار يوسف روشن كردى. تو
هماني هستي که ياور ايوب بودي و بلا و رنج و سختى را از او دور كردى. تو
هماني هستي که آتش را بر ابراهيم گلستان کردي و دستان ابراهيم را از ذبح
اسماعيل نگاه داشتى، تا وعدهات تحقق يابد. تو هماني هستي که اجابت كننده
دعاى زكريا بودي. تو هماني هستي که در نااميدي آفريننده ي يحيى شدي. تو
هماني هستي که حامى يونس شدي و او را از شکم ماهي نجات دادي. من تو را
مىشناسم. تو هماني هستي که به امر خود، دريا را براى بنىاسرائيل شكافتى
و فرعون و لشكرش را در گرداب قهر خويش غرق نمودي تا موسي طور نشين تو
باشد. تو هماني هستي که معجزه کردي و مريم مقدس را فرزندي پاک بخشيدي تا
در گهواره سخن بگويد و شهادت به يگانگي تو دهد. تو هماني هستي که عيسي(ع)
به امر تو شفا بر بيمار مي داد. تو هماني هستي که رسول اکرم محمد(ص) را از
سلاله اسماعيل آفريدي تا تنها رحمت کننده باشد بر امت تا از ذريه پاک او
منجي ظهور کند.
اي خداي عرفه، اي خداي حسين(ع)
من
اكنون زير باران عرفه، با زمزمههاى بهترين آفريده ات مي خواهم با تو سخن
بگويم. مي خواهم تو را زمزمه مىكنم. مي خواهم با سخنان حسين(ع) كه تو را
با واژههاى آسمانى مىخواند، اشک بريزم. و اين همان آغاز كربلايى شدن
است …
مهربانا! خطاهايم بزرگ شد و رسوايم نكردى. گناهانم را
ديدى و پوشاندى .اى لطيف! خرد بودم و ضعيف، روزىام دادى و نگاهم داشتى.
بزرگ شدم! هنوز نمىتوانم نعمات تو را شماره كنم. اى كه بىمنت عطا
مىكنى؛ آن گونه كه من در آيينه دلم لطف و احسان تو را مىبينم و تو در
آيينه كردار من جرم و عصيان را. با اين همه گنهكارى راهنمايم شدى به سوى
ايمان. هر چند هنوز در شكر اين همه احسان ناتوان بودم، بيمار شدم،
خواندمت؛ درمان كردى. عريان بودم، پوشاندىام. گرسنه بودم، سيرم كردى.
تشنه بودم، از تو سيراب شدم. ذليل بودم، عزيزم كردى. غريب بودم، آشنايم
نمودي. مسكين بودم، توانگرم ساختى. و خود كريمانه، احسان آغاز نمودى. پس
به راستى كه حمد و سپاس براى توست! اى خداى بىهمتا! لبهايم اكنون با
طراوت دعا ترنم گرفتهاند. چشمانم در بارش توبه، امان از دست دادهاند. و
من امروز با مولاي عرفه با تو سخن مي گويم. خداي من، خداي مهربان من، به
حق مولا توبه مرا بپذير…

نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.
تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
کودکی
نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیمخان اعظامالسلطنه متعلق به خانوادهای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گلهداری مشغول بود.پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسبسواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه میداد و در کوچه باغها دنبال نیما میکرد.
اقامت در تهران
دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچهها کنارهگیری میکرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار میکرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.پس از پایان تحصیلات در مدرسه سنلویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد. بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.
درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.وی که در این زمان به دلیل بیکاری خانهنشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی میاندیشید اما چیزی منتشر نمیکرد.
ترک تهران
به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در اینجا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش میکرد که چرا درآمدی ندارد.او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.تغییر نام
علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا میکرد. در نخستین سالهای صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.آغاز شاعری
نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفتهنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسههای مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامههایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.
آثار نیما
منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد میکند.نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسألهگو افکاری اجتماعی را بیان میکند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری میکند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.ای شب نیز در هفتهنامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.
زندگی شخصی
نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و میخواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آبتنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهامبخش او در سرودن افسانه بود.سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی میکند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.
خانه نیما
خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار میرسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراثفرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت میشود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.مرگ
نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانهاش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجتالزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.
ميلاد شمس الشموس، خسرو اقليم طوس،
شاه انيس النفوس، برشما به شادی و نور.

آقاجان!
باز هم جمعه، بازهم بی قراری های دلی که انتظار را مثل مرهمی بر زخم،عاشقانه پذیرفته است.
یعنی می شود ؟؟می شود این آخرین انتظارم باشد برای تو؟
انتظار دیدنت شوق زیستن را از سر برده است ، بوی خاک جمکران تسکین دل
دردمندم شده که با یادش و هوایش بی تو دراین شبهای دلتنگی آهسته آهسته اشکهایم با
تو نجوا میکند.
مهدی جان!
امروز جمعه است قراربود امروز تو بیایی اما باز هم غروب شد و آسمان
دلش گرفت .
باز هم غروب شد و پرستوهای عاشقت به سوی منزلگاه خویش پر کشیدند.
نمیدانم کی انتظارم را پایان میدهی نمیدانم کی دلتنگی هایم را به سر میرسانی ؟
اما بدان این دلهای عاشق عاشقانه در انتظارهستند که بیایی .
مهدی جان!
در فراقت عصرهای جمعه عطرگل نرگس را میتوانم بخوبی استشمام
کنم.بوی گل نرگسی که میدانم در یک قدمی است و میداند درد این دل شکسته از
چیست.

بيستم مهر ماه ، به گواهي تقويم ، روز بزرگداشت حافظ است . خواجه شمس الدين محمد حافظ شیرازی، چيره ترين غزل سراي سبك عراقي ، كه ابيات گرانسنگ و روح نوازش سالهاست كه رامشگر جان هاي خسته و دل هاي شيدا است ، براي فارسي زبانان چهره اي شناخته شده و دوست داشتني است .
" فال حافظ " شايد ، بهترين مدعاي حافظ دوستي ايرانيان است . وضويي مي گيرند ، فاتحه اي مي خوانند ، صلواتي مي فرستند و ديوان خواجه را باز مي كنند ... و دل به زمزمه غزل او مي سپارند ...
تو اهل فضلي و دانش ، همين گناهت بس ... شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان ... كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها ... اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را ... دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود ... دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند ... خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي ... در نظربازي ما بي خبران حيرانند ... روشن از پرتوي رويت نظري نيست كه نيست ... حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافي است ...
شعر حافظ ، گرچه بسيار ستودني و صد البته ماندني و هميشگي است ، و براي اهل دل و ادب و شناخت ، گوهري خواستني و درخشنده است ، اما اگر همين ابيات بر " آواز ايراني " سوار شوند به شهادت صاحبدلان جان را پرواز مي دهند ... و استاد " محمدرضا شجريان " به حق بارها و بارها جامه فاخر بر تن غزل بي نهايت استوار حافظ پوشانده است و آن را محكم و سر بالا در برابر ديدگان ما گرفته است و ما انگشت تحسين به دهان ، به روح شاعر دعا كرده ايم ... شجريان ، بسياري از شاهكارهايش را با حافظ عجين كرده است ...

شعر حافظ گرچه به غايت زيباست ، اما بارها شده است كه شعري را با صداي استاد شجريان شنيده ام ، و متعجب به سراغ ديوان خواجه رفته ام ، كه خدايا من اين شعر را صد بار خوانده بودم اما چرا اين طعم و مزه را نمي داد ؟ چرا اين رنگ و بو را نداشت ؟ اين آواز با شعر چه مي كند ؟ چيزي به آن مي افزايد ؟ مي كاهد ؟ نمي دانم ... اما گويا وقتي شجريان مي خواندش ، شعر با معنايي جديد و قامتي نو شده ، خود را به من مي نمايد ...
خدای رحمت کند شاعر شیرین سخن و حفظ نماید بلبل خوش الحان ما.......

حتما از دعوای تاریخی حافظ شیرازی و صائب تبریزی و شهریار چیزی شنیده اید! گویا صائب تبریز متاثر از شعر حافظ، که نوشته بود:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندواش بخشم تمام روح و اجزا را
بیا و پرده ای در ساز من باش
رهائی را پر پرواز من باش
از این شب تا به شهر صبح پویم
چراغی در ره پرواز من باش

خبر کوتاه خبرگزاري ها همه را در بهت و حيرت فرو برد. "پرويز مشکاتيان بر اثر سکته قلبي درگذشت." آهنگساز و استاد برجسته سنتور ايران در خانه اش بر اثر سکته قلبي دوست دارانش را براي هميشه ترک گفت.
خالق آثار بزرگي همچون خزان، مرا عاشق، سر عشق، بيداد، نوا و دستان در 24 ارديبهشت 1334 در نيشابور متولد شد. وي کار هنري خود را در شش سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشکاتيان که استاد سنتورنوازي و آشنا با ويولن و سه تار بود، آغاز کرد. وي با ادامه آموختن موسيقي در طول تحصيل، در سال 1353 وارد دانشکده هنرهاي زيبا در دانشگاه تهران شد.
مشکاتيان، رديف ميرزا عبدالله را نزد استاد نورعلي برومند و دکتر داريوش صفوت و مباني موسيقي ايراني را نزد اساتيدي چون دکتر محمدتقي مسعوديه، عبدالله دوامي، سعيد هرمزي و يوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازي خود را به شيوه رسمي در مرکز حفظ و اشاعه موسيقي آغاز کرد و در اين زمينه بسيار موفق کار کرد و کارهاي بزرگ فراواني را در زمينه آهنگسازي وسنتورنوازي به ويژه تکنوازي انجام داد.
وي در آزمون موسيقي باربد که به ابتکار استاد نورعلي برومند برگزار مي شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکا جايگاه نخست را به دست آورد.

مشکاتيان از سال 1356، همکاري با راديو را زير نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولي پس از واقعه 17شهريور 1357 از راديو استعفا داد و موسسه چاووش را با همکاري هنرمندان گروه عارف و شيدا تشکيل داد. سپس با همکاري شهرام ناظري، تصنيف "مرا عاشق" را بر روي شعر مولانا ساخت. از سال 1358 تا سال 1367 با محمدرضا شجريان همکاري داشت که نتيجه اين همکاري، آثار ماندگاري چون بيداد، آستان جانان، سر عشق، نوا و دستان بود. وي در همه اين آثار، به عنوان آهنگ ساز و نوازنده سنتور (در سر عشق به عنوان نوازنده سه تار) همکاري داشت.
وي با افسانه شجريان دختر محمدرضا شجريان ازدواج کرد ولي در دهه 1370 از او طلاق گرفت. او همچنين کارهاي بسيار پرباري با نوازندگاني چون حسين عليزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شيدا) و محمدرضا لطفي (سرپرست گروه شيدا) دارد.
پس از قطع همکاري با محمدرضا شجريان، وي با خوانندگاني چون علي جهاندار، ايرج بسطامي، عليرضا افتخاري، حميدرضا نوربخش، علي رستميان و شهرام ناظري همکاري کرد. او همچنين در فستيوال جهاني موسيقي تحت عنوان (روح زمين) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

او در سال هاي اخير کارهاي کمتري بيرون داده است و خود سرپرست يک گروه موسيقي مشهور بوده که بنا به گفته اعضاي گروه به سبب کم کاري وي آن گروه از هم پاشيد (در سال 1384). يکي از واپسين کارهاي وي يک نوار تکنوازي بود که در سال 1384 نواخت و منتشر کرد. همچنين وي در روزهاي 6 تا 9 آذر 1386 به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتي در تهران برگزار کرد که حميدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.
کساني که سال ها گوش هايشان با نواهاي ماندگار چاووش آشنا بوده است هرگز 30 شهريور 88 را از ياد نخواهند برد. روزي که فهميدند خالق "خزان"، خزان را نديد.

خدایش رحمت کناد


